287
حتی اگر دروغ باشد میخواهم همیشه باشد ....
و سیگاری دستش داد
کاش میشد حرف هایش را شنید
از خاطره هایش بگوید
و از چندین سال پیمودن راه های هوایی
دلم میخواست بپرسم کجای قصه ات سقوط کردی که اینجایی ؟
کاش میشد گریه کرد و دست هایش را بوسید
و راه رسیدن به خانه ی نوه اش را پیدا کرد ...
کاش میشد رقصاند زن 20 ساله ی درونش را
و از لاک هایش تعریف کرد
و از پسری که عاشقش بود پرسید
از پسری که رویش را نداشت دختر سرهنگ را خواستگاری کند ...
کاش برای حرف های مادربزرگ میشد گریه کرد
میشد گریه کرد و فهمید که چقدر دوست ندارد الهه ی ناز را بشنود
از بس که اورا میبرد به دروازه دولاب و میبرد به خاطراتش
به بد مستی های شوهرش
کاش میشد گریه کرد ...
کاش ...
نخواستنت و چشم های تیره ات
شعری نیست برای حرف های نگفته ات و احساس نداشته ات
کابوس هایم دارند رنگ میگیرند شبیه نبودنت میشوند
و هی هرشب تکرار میشوند
یادم باشد آهسته تر از نبودنت بگویم تا خواب رویاهایم به هم نخورد
تا رنگ رویاهایم به هم نریزد ...
یک دل بریدن بزرگ میخواهم
همین ...
کمی ترسناک تر
کمی تاریک تر
اما درست مثل همه ی شب های دنیا
پر از رویاهایی است که از درو دیوار اتاق خواب من بالا میروند
و روح کسانی که دوستشان دارم را اینجا ها احساس میکنم
شب هایی که تنها هستم
کمی میترسم
اما فقط بلند بلند میخوانم
امشب چه شبی است
شب ...
برای ساختن آینده لازم است
گاهی فراموش کردن خوب است
برای امید به آینده
و گاهی خوب است فرق این ها را بدانیم !
تنهاست درست مثل ما !
مثل چند نفر که دور هم هستند و با هم نیستند
خدا تنهاست
پس حتما تنهایی را دوست دارد ...
همین است که ما رویه ی خداپسندانه ای را در پیش گرفته ایم!
حواست را پرت کن
درخت را ،شکوفه را عاشق کن اینبار
من را همین عاشقانه های نصفه نیمه کافیست
از کنار من که میگذری
حواست را پرت کن جایی که من رد نشوم
+داری خاک میخوری در کیف پولم ،در ذهنم ،در...شاید در قلبم هم ...
و روی لب هایش سیگار
من تمام فکرم مرد بود
و لب هایی با طعم سیگار
مرد حرف میزد
از پول از ماشین از سیاست
من حرف نمیزدم
گوش هم نمی دادم
شعر می خواندم رمان می خواندم
شام هم می پختم
من شام می خوردم و سرکوفتاو شام می خورد و آب جو!
اما من مرد نبودم
من گوشه ای از کلیشه ی زندگی یک مرد بودم
گوشه ای از شب هایش
گوشه ای از خستگی هایش
مرد تمام حواسش پرت بود
پیش من نه
پیش زن !
آخر او مرد بود و من آفریده ای از پهلوی اومن وسوسه کننده ی او
من شاید حوای او ...
اما او مرد بود و شعرهای من همه مردود بود ...
و دست ها بی نمک ...
حرف ها هم هرچقدر شیرین
تهشان تلخ می زند...
و من هنوز نمیدانم طعم گس زندگی دیگر چه کوفتی می تواند باشد ؟
بی خودی مزه مزه میکنم شاید فهمیدم
اما زندگی همان ترشی روی آدم های اطرافمان هست
شانس بیاوریم شیرین فرهادی میشویم
وگرنه همان ترنج تنهای داستانیم
که محکوم به ترشی انداختن است ...!
+خیال می کنیم با عشق زندگیمان خوش تر است
اما دریغ که هیچ عاشقی جمله ی بالا را تائید نمیکند...!
نه شوقی
هرچه بود با آخرین بارانی که در تهران بارید شسته شد ...
نه احساسی
نه عشقی
آن ها را هم باد برد ...
خلاصه طوفانی آمد و من را برای همیشه از خیال تو پاک کرد ...
+خورشید هم از غرب طلوع نمیکند تا مبادا متهم به غرب زدگی شود...
آدم ها می آیند ...می روند
هیچ دستی بی ستایش نمی ماند اما
تو که در گالری باشی آنجا فقط بهشت است
چشمانت که بی شباهت به فرشته ها نیست
و برگ هایی که در قاب روییده اند چقدر سبزند وقتی تو باشی
و چشمک هایی میان پری های دریایی رد و بدل میشود
کاش دست هایت به اندازه ی ی عشق من جا داشت ...
کجاست کسی که دوست داشتنی آفریده شده باشد؟
+سلام کردی ...صدا نداشتی ...باز میان کدام هجا دلت گیر کرده است؟
بودی ...دور از چشم من ....باز دست های کدام آشنا جلوی چشم های من را گرفته است ؟
تو باش اینبار که دست هایش را برمیدارد ...
+صدایت تنها سهم من از توست ...آن هم مدیون این تکنولوژی هستیم ....!
+بی هوا دست هایم هوای تو را کرد
شعر هایم باز بوی تو را گرفته است...
+برف بر قلب من باریده است ...
آب شدنش دیگر با خداست
کاش اهل نور نبودی ...
+مثل مسافری که تازه از راه رسیده است خسته ام
شاید هم دلم میخواهد خسته باشم
تا چشم هایم به سختی باز شوند روی نبودن تو ....
+بین درس هایم مهم
عشق بود
که سالهاست فقط پیش تو پاس میشود ...
+روزی بوی باران از اتاق تو آمد ... هوا آفتابی بود اما ....
کسی از چتری که هرروز توی کیفم میگذارم نمی پرسد ...
+به دنبال بهانه ای شبیه تو با چشمانی که همیشه میخندد و دست هایی که گاهی هوس سیب میکنند...پیدا میشود آیا ؟
یک مشت فکر مزخرف در بیاورم و
بعد با نفرت نگاهشان کنم
و از خودم بپرسم
چی شد که تو در ذهنم رخنه کردی و
هی در رویاهایم رشد کردی
و بعد دست ببرم لای موهایم و ...
+دست می برم لای موهایم...
اولین بار است که موهایم نمی ریزند...
سخت به افکارت چسبیده اند!!!!!
<321>
بی خیال تموم داستان هایی که تا حالا خوندم
و فیلم هایی که دیدم ...
و دیگه خودمو جای هیچ شخصیتی نمی ذارم...
بی خیال تمام آرزوها میشم
همونایی که شبا کلی بهشون فک میکنم تا خوابم ببره
میدونم یه قرص خوابم همون کارو میکنه ...
بی خیال تمام آهنگ ها میشم
چه فرقی میکنه عشق های قبل از تو سوء تفاهم بودن یا نه
اصن چه فرقی میکنه دست کی لای موهاته ...
اما میدونم فقط تو نیستی که منو شکوندی...
بیخیال تمام فال ها میشم
هیچ آینده ای اندازه ی تو نیست
هیچ شعری تو رو تو خودش جا نداد...
اصن بیخیال هرچی شعره میشم
دیگه چه فرقی میکنه
من که دیگه دارم بی خیال میشم
بدون خیال تو ...
نه اینکه کوه کنده باشم ...
نه
من فقط دل کنده ام ...
+http://www.tiktik22.blogfa.com/
از گوشی خودم ....
و از تمام زنگ هایی که تو نیستی
از گوشی تو...
که انقدر به تو نزدیک است .به لب هایت ...به گوش هایت ...
و این شانس را دارد که هرروز صدای تو را بشنود
از تمام کاغذ های دنیا متنفرم
از تمام کاعذ هایی که تو رویشان می نویسی ...
و دست خط تو که روی آنها جا میماند
از تمام تو متنفرم
ار کیفت ،از گوشی ات و
از عینکت ...از عینکت خیلی خیلی متنفرم ...
از تمام آدم هایی که هستند اما سعی میکنند نباشند
درست مثل تو ...
از تمام رویاهایی که بی خودی ساخته میشوند
درست مثل رویای تو ...
و از این وبلاگ به اصطلاح عاشقانه که برای توپر میشود هم متنفرم ...
تقدیم به منفورترین اتفاق زندگیم !
شروع یعنی تو
تو برای مبدا زمان شدن خیلی خوبی !
تقویم من با تو شروع و بی تو تمام خواهد شد...
ستاره ها را به وقت تو خواهم شمرد
و داستان تو را برای تمام شهرزاد ها تعریف خواهم کرد
می خواهم قصه ی تو دهان به دهان بچرخد
و خورشید برای همیشه به غرب هجرت کند ...
کنار تمام رویاهایم جای تو را خالی نگه داشته ام
خسته نشدی از بس هیچوقت نبودی؟
حتی امروز هم حتی فردا هم ...
+تو با تمام نزدیکی ات به من
دست نیافتنی ترین شده ای !
+من ادعا میکنم بزرگ شده ام
ولی تمام دغدغه ام
بافتن خیالی درست اندازه ی توست !
و در رویایم تو همان عروسک کودکی هایم هستی
و من که همچنان ادعا میکنم بزرگ شده ام ...
+کسی فریادهای مرا نمی شنود
صدای من جایی میان چشم های تو گم شد
هرچه داد بزنم اسمت را
انعکاسی نخواهد داشت ..
تو سنگین ترین اسم دنیا را داری !
+برایتان دعا میکنم
جفت های عشق
برای دست های بی قرارتر از دلتان
و چشم هایی که در حدقه بندنمی شوند
از بس نگاهتان پر از پرواز است
برایتان دعا میکنم ....
+این روزها کنار دوست داشتنم
شک پرسه میزند !
و من نگران خیانت چشم هایم هستم
نه حتی نگران چشم های تو ،که دیگر برایم تره هم خورد نمیکنند!
+برای آرامش روح مجنون نگرانم از بس این روزها
قلابی اش زیاد شده است !
بی شباهت به روزها بود و انگار داشتم کتاب میخواندم
یا شبیه یکی از خواب هایم بود
نمی دانم
ولی نبود مثل همیشه
آسمان یک سره ابر بود و گلهای شمعدانی خوب والس میرقصیدند...
من از صبح به خودنمایی پیچک می خندیدم
و نمی دانستم چند بهار دیگر
باید منتظر تو بمانم
عشق مثل رز عجیبی در ذهنم بود
و من با شقایق ذهنیتم را در میان می گذاشتم
تو و باز هم تو
کی میرسد روز پایان خیال های به تو رسیدن ؟!
حس عجیبی است
همین که میروی
من تازه عاشقت میشوم !
میدانم دیر است اما رویای تو خیلی قشنگ تر از توست ...
نگاهت میکنم، خیره ،درست مثل خودت ...دیگر لپ هایم گل نمی اندازد و چشم هایم دنبال راه فرار نمی گردند
شجاع شده ام
با تو صحبت میکنم ، بحث میکنم و به تو نه میگویم رودربایستی ندارم دیگر
و آنقدر شجاع شده ام که دیگر میدانم تو دوستم نداری و انکار نمی کنم ...
من در این آبادی دست هایم را با برگ پیوند می زنم
و شِنگ میچینم
باد میان موهایم چه جولانی می دهد
و من برای پاشیدن نشا صبر نمی کنم ...
روح دارند درخت ها اینجا
و کوه که برایت از دور دست تکان می دهد
و جاجرود که برایت شعر میخواند ...
برای بلندای کاسنی چه برنامه ها دارم
و بیدمشک انگار دائم مرا صدا میزند!
-اینجا دماوند من است -
و من برای شکوفه های آلوچه از آینده ها قصه میگویم ...
تو ببار ابر سیاه
تو ببار صنوبر سبز
اینجا کسی دست هایش روی تو یادگاری نمی نویسد !
اینجا گندومک ها کسی را مسموم نمی کنند !
و چاقاله بادوم آرزوهایمان را برآورده میکند
نوبرانه هایمان همین ها بود ...
کهنه هایمان اما درخت گردوی پیر است
و توتک های مادربزرگ ...
اینجا نمیشود عاشق نشد
نمیشود پاها را در آب نگذاشت
و نمی شود دست هارا تنها رها کرد !
اینجا زنبور ها نیش نمیزنند
و شهد است که دائم تعارف میکنند ...
برای قله ی دورت
برای آب تگری این روزهایت
برای بادام ها و آلوچه ها
شقایق های نورسته
سخاوت آسمانت
من برای تک تک برگ های تازه سبز شده ات
جان میدهم ...
دماوند عزیزم ..
و دستانم بهار است
و چشم های تو هم بهار است
من نه ابرم نه برای باریدنم هوای ابری می خواهم
من که می نویسم می بارم
تو فقط بیا و برای من انگیزه شو ...
آسودگی نگاهت مرا آنقدر سبک می کند
که ذهنم از لغات سرشار میشود
و این همه عشق که اینجا می بارد ...
و قتی شکوفه هایم با دیدنت شکفتند
و ریشه داد زنبق افکارم
بهار خود تو بودی
و باران نگاهت که بر تمام من
می بارید
و من که فقط عاشق دست های تو بودم
آرام آرام زیر چشم هایت سبز شدم
باش
تا
همه
بگویند
چه
سبز
است
صنوبر!
و چشم هایی دارند برایمان چشمک میزنند
و گوش هایی هستند که مارا میشنوند
دارم فریاد لب هایی را می شنوم که منتظرند
و من که در میانشان
تو را میبینم
و تو را می شنوم
و تو را برای پرستیدن کنار گذاشته ام !
بگذار این لب ها تو را فریاد بزنند
اینجا گوش ها همگی داستان مارا می شنوند
و دست هایی دخیلند
با من دست هایت را قسمت کن ....
باید باشند تا بمانند
تا همه بدانند
فقط غم نگذاشته اند در سرنوشتمان
و تا شعر شوند
تا سروده های ما کامل شوند
این روزهای بارانی
این روزهای رویایی
باید باشند
باید بمانند...
پ.ن:خدایا شکرت اگر ما هنوز دلیلی برای باریدن ابرهایت داریم ....
خدایا شکرت اگر دلتنگی هایمان این روزها کمرنگ شده است
خدایا باز هم از این روزها در تقدیر ما قرار بده !
همگی با هم الهی آمین
که کافه دلش برایم میسوزد
از بس خودم میزم را حساب کردم
و از بس قهوه خوردم و ته استکانم دنبال کسی گشتم
و آنقدر تنها میشوم
که تو از کنارم رد میشوی و من خیال میکنم شاید
برای اینکه دوستم داشته باشی باید کمی قدبلند تر باشم
و شعرهایم باید کمی بلند تر باشند
و موهایم هم بلند باشند
و مناعت طبع بلندی هم داشته باشم
خلاصه اگر دیگری بودم دوستم داشتی ...
برای دیدن نیاز به نور هست، نوری که به جسمی بتابد
اما من که تو را می بینم نه نوری هست نه حتی جسمی !
یک جای کار ایراد دارد
درست همان جایی که تو ایستاده ای
و نه تو باز هم آنجا نیستی
و من میدانم جایی برای کسی نورها را درو می کنی
چرا نمی شود نور را درو کرد ؟!
و دسته دسته به دست کودکی داد که از امروز دیگر می تواند هوا را ببیند
چرا نمیشود هوا را دید ؟!
هوا را باید در شیشه گذاشت و به ریه هایش سنجاق کرد تا نفس را کمی راحت تر بخورد
اصلا چرا نمی شود نفس را خورد؟
مگر تو نبودی که می گفتی هرجا پای انسان وسط باشد یک جای کار ایراد دارد
-این جا را آرام تر بخوانید -
فیزیک دان ها دیوانه بودند !
همه چیز با تو ممکن است
حتی ممکن است تو روزی عاشق من شوی !
و من برایت هر صبح نور بچینم و اصلا میزمان را کنار صبح بچینم
تو فقط پا روی تمام قوانین این دنیا بگذار و عاشق من شو .....
+با تشکر از دوستم ف. که نوشته ام را کامل خواند!